
سلام هرچه میگذرد سنگینتر میشود، عظیمتر میشود...همه چیز متفاوت تر است از چندی پیش...شاید هرگز دنیا این رنگ و بو را نداشت... در واقع هیچ چیز به این شکل نمایان نمیشد!یا اگر هم بود من نمیدیدمش...این اعجاز بزرگ شدن است یا روزمرگی!؟ فقط دیگر هیچ چیزی مثل قبل به چشم نمیاید. حتی درک یک جمله ی ساده ی همیشگی.ترس دارم از همه ی حقی که به گردنم است، همه ی حقوقی که باید مراعات میکردم و نکردم، حق الناس را میگویم که از جواب سلامی شروع میشود و گزش کوچکی که بدنم را این روزها با این افکار میپیچاند. راستی اگر لحظه ی بعد نباشم چقدر مدیونم به خلق الله؟!چند شرمندگی؟ چند پوزش؟ چند حل...
ادامه مطلب