هرچه میگذرد سنگینتر میشود، عظیمتر میشود...
همه چیز متفاوت تر است از چندی پیش...
شاید هرگز دنیا این رنگ و بو را نداشت...
در واقع هیچ چیز به این شکل نمایان نمیشد!
یا اگر هم بود من نمیدیدمش...
این اعجاز بزرگ شدن است یا روزمرگی!؟
فقط دیگر هیچ چیزی مثل قبل به چشم نمیاید.
حتی درک یک جمله ی ساده ی همیشگی.
ترس دارم از همه ی حقی که به گردنم است، همه ی حقوقی که باید مراعات میکردم و نکردم، حق الناس را میگویم که از جواب سلامی شروع میشود و گزش کوچکی که بدنم را این روزها با این افکار میپیچاند.
راستی اگر لحظه ی بعد نباشم چقدر مدیونم به خلق الله؟!
چند شرمندگی؟ چند پوزش؟ چند حلالیت؟
چند لبخند؟؟؟؟
حق الناس از لبخند شروع میشود نه سلام، انگار انسانیت کمی پوشیده تر شده، نکند لباس پاییز تن نکرده و چاییده باشد؟!
معنی ها چقدر عمیق شدند و گنگتر از قبل...
حتی کتابهایم به تمسخر گرفته اند مرا...
خدایا تو از حقت میگذری میدانم به مهرت و لطفت، اما بندگانت چه؟!
پ ن: سال گذشته مقتل خوانی را برای خودم رسم کردم، امسال هم دو مقتل دیگر را آغاز کردم. اما گوشهایم با واژگان سخت گلاویز شدند، آنچه میشنوم با دیدگانم و خوانده هایم متعارضند.
عجب جایی شده زمین.
#خدایا_راه_بنما_یاهادی
#اهدنا_الصراط_المستقیم
برچسب: درونی,درونی انسان,درونی فضیل,درونی سنایی,دروني,توبه, درونی,تعریف, درونی,
نویسنده: کامران میرزایی