
من بی می ناب زیستن نتوانم دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر مندیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر منعشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شدرفتی چو تیر کمان شد از بار غم پیکر منمیسوزم از اشتیاقت در آتشم از فراغتکانون من سینه من سودای من آذر منبار غم عشق او را گردون نیارد تحملچون میتواند کشیدن این پیکر لاغر مناول دلم را صفا داد، ایینه ام را جلا دادآخر به باد فنا داد ، عشق تو خاکستر من شعر از صفای اصفهانی...
ادامه مطلب