خرید بک لینک
سلام

انگار هرچه میگذرد بهتر نمیشود، با اینهمه تجربه ی شکست و تنهایی.
دل است دیگر، تنگ میشود، میگیرد، تیر میکشد.
آخر هرچه برای خودش جایی باز میکند، حتی برای چند دقیقه، وقتی رفت، دل میماند و جای خالی، دل میماند و زخم های ریز و عمیق.
هرچه سعی میکنم مغزم آرام نمیگیری از یادآوری خاطرات.
فکر میکنم همه اش تقصیر مغزم باشد.
اوست که هی جای خالی را یادآوری میکند و نمیذاره حتی برای دقایقی فراموشی بیاید سراغ آدم.
همه اش مغز است، او که نیشتر میزند بر زخمهای ریز و درشت و کهنه و تازه ی قلب.
هی حواسش را پرت میکنم بلکه کمی فراموشی بگیرد یا خوابش ببرد.
اما او هم دست خودش نیست. وقتی دلش تنگ میشود میرود در رویا.
روياي روزهای گذشته یا رویا بافی روزهایی که میتوانست داشته باشد و ندارد.
زیرلب میگوید، تهِ تهِ دلش که حتی قلب هم نشنود، لعنت بر جدایی.
غافل از اینکه دل خودش هم از همین ها میسوزد و میگیرد.
اصلا مگر میشود دل به مغز راهی نداشته باشد!
لعنت بر تنهایی...
لعنت بر جدایی...
لعنت بر آدم...
لعنت بر دل...
اصلا لعنت بر مغز که اگر دل آرام گیرد، اوست که عینِ بچه های کوچک بهانه ای میگیرد تا یادآوری کند.
تا حالا شده دل عاشق شود و مغز نشود؟!
یا دل عاشق یک نفر شود و مغز عاشق نفر ديگر؟!
لعنت بر عشق و دوست داشتن...

برچسب: نویسنده: کامران میرزایی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 6:46

صفحه بندی